نوع مطلب :زن و شوهرها بخوانند ،مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو

این یک داستان واقعی است!
اون شب وقتی به خونه رسیدم دیدم همسرم مشغول آماده کردن شام است. دستشو گرفتم و گفتم: باید راجع به یک موضوعی باهات صحبت کنم. اون هم آروم نشست و منتظر شنیدن حرف های من شد. دوباره سایه رنجش و غم رو توی چشماش دیدم. اصلا نمی دونستم چه طوری باید بهش بگم، انگار دهنم باز نمی شد. هرطور بود باید بهش می گفتم و راجع به چیزی که ذهنم رو مشغول کرده بود، باهاش صحبت می کردم. موضوع اصلی این بود که من می خواستم از اون جدا بشم. بالاخره هرطور که بود موضوع رو پیش کشیدم، از من پرسید چرا؟! اما وقتی از جواب دادن طفره رفتم خشمگین شد و در حالی که از اتاق غذاخوری خارج می شد فریاد می زد: تو مرد نیستی.
ادامه مطلب
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو

امروز صبح وقتی از خواب برخاستی، تو را تماشا کردم و امید داشتم که با
من حرف بزنی. فقط چند کلمه و یا از من به خاطر اتفاق خوبی که دیروز در زندگی تو
افتاد، تشکر کنی. اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.
هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی، می دانستم که می توانی چند
دقیقه ای توقف کنی و به من سلام کنی، اما تو خیلی سرگرم بودی. زمانی که پانزده
دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی، فکر می کردم که
می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویدی و با یکی از دوستانت تماس
گرفتی تا از چیزهای بی اهمیت بگویی. من با صبر و شکیبایی در تمام مدت روز تو را
نگاه می کردم ولی تو آنقدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی.
موقع خوردن نهار متوجه شدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با
من حرف می زنند، اما تو چنین کاری نکردی. باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو
سرانجام با من حرف بزنی. به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برا ی
انجام دادن داری، بعد از انجام چند کار، تلویزیون را روشن کردی و وقت زیادی را در
برابر آن سپری کردی.
من باز هم با شکیبایی منتظر ماندم تا بعد از تماشای تلویزیون و خوردن
غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلی خسته ای. بعد از گفتن شب به
خیر به خانواده، سریعاً به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست. شاید نمی دانستی
که من همیشه با تو هستم.
من بیش از آنچه تو بدانی، صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو
بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی.
من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بزنی.
چقدر مکالمهﻱ یکطرفه و یکجانبه، سخت است!
بسیار خوب، تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یکبار دیگر فقط
به خاطر عشقی که به تو دارم، منتظر خواهم ماند. به این امید که امروز کمی از وقتت
را به من اختصاص دهی. روز خوبی داشته باشی.
»دوستِ تو، خدا«
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو

راز اول
راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است. صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده .
راز دوم
راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی .
راز سوم
راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است. نسبت به دیگران آزاده رفتار کن .
راز چهارم
راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است .
راز پنجم
راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی .
راز ششم
راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی .
راز هفتم
راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است .
راز هشتم
راز دوستی در این است که دوستانت را تحسین کنی بی آنکه بدانند چه احساسی نسبت به آنها دارید .
راز نهم
راز دوستی در این است که دوستانت را همان طور که هستند بپذیری و سعی نکنی آنها را به دلخواه خودت باز آفرینی کنی .
راز دهم
راز دوستی در این است که حالات خوب و بد خود را به دیگران تحمیل نکنیف اما به آنها فرصت دهی که احساس خود را بیان کنند .
ادامه مطلب
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو

بناچار زیر باران از ماشین پیاده شد و به سمت مزرعه مجاور دوید و در زد. کشاورز پیر که داشت کنار اجاق استراحت می کرد به آرامی آمد و در را باز کرد.
راننده ماجرا را شرح داد و از او درخواست کمک کرد. پیرمرد گفت که ممکن است از دستش کاری بر نیاید اما اضافه کرد: "بذار ببینم فردیک چیکار میتونه برات بکنه ."
لذا با هم به سمت طویله رفتند و کشاورز افسار یک قاطر پیر را گرفت و با زور آن را بیرون کشید
ادامه مطلب
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو
دختر دانش آموزی صورتی زشت داشت. دندانهایی نامتناسب با گونههایش، موهای کم پشت و رنگ چهرهای تیره.
روز اولی که به مدرسه جدیدی آمد، هیچ دختری حاضر نبود کنار او بنشیند. نقطهی مقابل او دختر زیبارو و پولداری بود که مورد توجه همه قرار داشت.
او در همان روز اول مقابل تازه وارد ایستاد و از او پرسید : می دونی زشتترین دختر این کلاسی؟
یک دفعه کلاس از خنده ترکید …
بعضیها هم اغراق آمیزتر میخندیدند. اما تازه وارد با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جوابش جملهای گفت که موجب شد در همان روز اول، احترام ویژهای در میان همه و از جمله من پیدا کند.
او در جواب گفت: اما بر عکس من، تو بسیار زیبا و جذاب هستی.
او با همین یک جمله نشان داد که قابل اطمینان ترین فردی است که میتوان به او اعتماد کرد و لذا کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه میخواستند با او هم گروه باشند.
او برای هر کسی نام مناسبی انتخاب کرده بود. به یکی میگفت چشم عسلی و به یکی ابرو کمانی و … .
به یکی از دبیران، لقب خوش اخلاقترین معلم دنیا و به مستخدم مدرسه هم محبوبترین یاور دانش آموزان را داده بود.
ادامه مطلب
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو

دعاهای زیر از کتاب سومین جشنوارهﻱ بین المللی "دستهای کوچک دعا" است. این جشنواره سه سال است که در تبریز برگزار میشود و دعاهای بچههای دنیا را جمع آوری میکند و برگزیدگان را به تبریز دعوت و به آنها جایزه میدهد. دعاهایی که میخوانید از بچههای ایران است.
آرزو دارم سر آمپولها نرم باشد!
(تاده نظربیگیان / ۵ ساله)
خدای مهربانم! من در سال جدید از شما میخواهم اگر در شهر ما سیل آمد فوراً من را به ماهی تبدیل کنی!
(نسیم حبیبی / ۷ ساله)
ای خدای مهربان! پدر من آرایشگاه دارد. من همیشه برای سلامت بودن او دعا میکنم. از تو میخواهم بازار آرایشگاه او و همه آرایشگاهها را خوب کنی تا بتوانم پول عضویت کانون را از او بگیرم چون وقتی از او پول عضویت کانون را میخواهم میگوید بازار آرایشگاه خوب نیست!
(فرشته جبارنژاد ملکی / 11 ساله)
خدای عزیزم! من تا حالا هیچ دعایی نکردم. ﻣﻲتونی لیستت رو نگاه کنی. خدایا ازت ﻣﻲخوام صدای گریهﻱ برادر کوچیکم رو کم کنی!
(سوسن خاطری / 9 ساله)
خدایا! یک جوری کن یک روز پدرم من را به مسجد ببرد.
(کیانمهر رهگوی / 7 ساله)
خدای عزیزم! در سال جدید کمک کن تا مادربزرگم دوباره دندان در بیاورد آخر او دندان مصنوعی دارد!
(الناز جهانگیری / 10 ساله)
آرزوی من این است کهای کاش مامان و بابام عیدی من را از من نگیرند. آنها هر سال عیدیهایی را که من جمع میکنم از من میگیرند و به بچهﻱ آنهایی میدهند که به من عیدی میدهند!
(سحر آذریان / ۹ ساله)
ادامه مطلب
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو

ماهی کوچک دچار آبی بیکران بود
آرزوهایش همه این بود که روزی به دریا برسد
و هزار و یک گره آن را باز کند
. . . و چه سخت است وقتی که ماهی کوچک عاشق شود!
عاشق دریای بزرگ
ماهی همیشه و همه جا دنبال دریا ﻣﻲگشت
اما . . .
اما پیدایش ﻧﻤﻲکرد
هر روز وشب ﻣﻲرفت
اما به دریا ﻧﻤﻲرسید
كجا بود این دریای مرموز گمشده پنهان
كه هر چه بیشتر می گشت، گُمتر می شد
و هر چه ﻣﻲرفت، دورتر!
ادامه مطلب
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو

قصاب با دیدن سگی که به طرف مغازهاش نزدیک میشد حرکتی کرد که دورش کند اما کاغذی را در دهان سگ دید.
کاغذ را گرفت. روی کاغذ نوشته بود: «لطفاً ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین».
۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت.
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفی وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به دنبال سگ راه افتاد.
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط کشی رسید.
با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد.
سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهی به تابلو حرکت اتوبوسها کرد و ایستاد. قصاب متحیّر از حرکت سگ منتظر ماند.
اتوبوس آمد، سگ جلوی اتوبوس آمد و شمارهﻱ آنرا نگاه کرد و به ایستگاه برگشت.
صبر کرد تا اتوبوس بعدی آمد دوباره شمارهﻱ آنرا چک کرد؛ اتوبوس درست بود، سوار شد.
ادامه مطلب
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی
را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو خوانده میﺷد :
من کور هستم، لطفاً کمک کنید .
روزنامه نگار خلّاقی از کنار او میﮔذشت. نگاهی به او انداخت.
فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینﻛه از مرد کور
اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت، آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو
را کنار پای او گذاشت و آنﺟا را ترک کرد.
عصر آنﺭوز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه
مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمﻫای او خبرنگار را شناخت و
خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته است، بگویدکه بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشتهﯼ
شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد.
مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی
او خوانده میﺷد :
امروز بهار است، ولی من نمیﺗوانم آنﺭا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمیﺗوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر
بدهید. خواهید دید بهترینﻫا ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای
زندگی است.
حتی برای کوچکﺗرین اعمالﺗان از دل، فکر، هوش و روحﺗان مایه
بگذارید؛ این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید !
نوع مطلب :مختصر و مفید(داستانهای کوتاه) ،
نوشته شده توسط:مدیر - اکبر مهدیلو
در 30 سالگی کارش را از دست داد.
.
در 32 سالگی در یک دادگاه حقوق شکست خورد.
.
در 34 سالگی مجدداً ور شکست شد.
.
به 35 سالگی که رسید، عشق دوران کودکی اش را از دست داد.
.
در 36 سالگی دچار اختلال اعصاب شد.
.
در 38 سالگی در انتخابات شکست خورد.
.
در 48،46،44 سالگی باز در انتخابات کنگره شکست خورد.
.
به 55 سالگی که رسید هنوز نتوانست سناتور ایالت شود.
.
در 58 سالگی مجدداً سناتور نشد.
.
در 60 سالگی به ریاست جمهوری آمریکا برگزیده شد.
.
نام او آبراهام لینکلن بود.
.
جا نزد . . .
.
هرگز جا نزنید
.
بازندگان آنهایی هستند که جا زدند.
علل و عوامل اضطراب امتحان دوشنبه 5 دی 1390
اضطراب امتحان دوشنبه 5 دی 1390
راز تداوم یک زندگی! سه شنبه 24 آبان 1390
چگونه آهسته آهسته عاشق شویم؟ سه شنبه 12 مهر 1390
20 راه برای مدیریت استرس شنبه 26 شهریور 1390
١٠ واقعیت درباره خواب دیدن جمعه 18 شهریور 1390
دوستِ تو، خدا چهارشنبه 16 شهریور 1390
کنکوری های 91 دوشنبه 14 شهریور 1390
از همه چیز به اندازهﻱ کافی آرزو کنیم! دوشنبه 14 شهریور 1390
چگونه خوشبینی خود را افزایش دهیم؟ جمعه 11 شهریور 1390
سی راز دوستی جمعه 4 شهریور 1390
تست - صداقت چهارشنبه 2 شهریور 1390
معجزه کار تیمی! جمعه 28 مرداد 1390
تكنیكﻫای تمدد اعصاب دوشنبه 24 مرداد 1390
راههای رسیدن به آرامش روانی از نگاه قرآن-بخش چهارم چهارشنبه 19 مرداد 1390
راههای رسیدن به آرامش روانی از نگاه قرآن-بخش سوم جمعه 14 مرداد 1390
راههای رسیدن به آرامش روانی از نگاه قرآن-بخش دوم پنجشنبه 13 مرداد 1390
راههای رسیدن به آرامش روانی از نگاه قرآن-بخش اول پنجشنبه 13 مرداد 1390
اسرار وضو چهارشنبه 12 مرداد 1390
لیست آخرین پستها
تبلیغات

